خرید بک لینک
جنس رابطه ي ماروفقط خودمون ميفهميم...فقط دوشنبه يكم آذرهزاروسيصدونودوپنجلوكيشن:خونهلطفاًبپوشين دومادداره مياد...همه به حول وولاافتادن دومادواردشدمنم باعجله چادرم روازمامانم گرفتم همه ابتدا كردن به دست زدن خودش بودهممون چادرپوشيده بوديم بااينكه عروس روبه روش بودامانگاهش به من بودويه دفعه سمت من اومدسرش روخم كردومن روباهمون چادروچاقچول روي سرم بوسيدسعي كردم فراركنم اماديگه ديرشده بودبااين كه اعتراض ميكردم امانمي تونستم جلوي لبخندي كه روي لبم بودروبگيرم همه مي خنديدن ودرگوشي يه چيزايي مي گفتن مي

برچسب: نویسنده: آرین رحیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:54

يكشنبه هفتم آذرهزاروسيصدونودوپنج لوكيشن:...شهيدحميد...پرنسس ديانا...دكترفلاني...همه يه جوري راه خودشون روپيداكردنفهميدن كه ازدنياچي مي خوان من چرانمي تونم راهم روپيداكنم چراهروقت فكرمي كنم پيداش كردم بيشترگم مي شم...سه شنبه يه زن وشوهرجوون ديدم كه كرولال بودن وباهم به زبون اشاره صحبت مي كردن براي يه لحظه دوست داشتم من والي جاشون بوديم هم كربوديم هم لال اونوقت فقط بادستامون وچشمامون باهم صحبت ميكرديم وهيچ حرف تلخ وگزنده اي رونمي شنيديم ...چه خوب مي شد... ازذهن ناخودآگاهم بدم مياد،امروزتوي خواب دي

برچسب: نویسنده: آرین رحیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:54

خودت روعادت بده...

خودت روهميشه به شنيدن تعريف وتمجيدعادت نده
دنياپرازآدمه هركدومشون هم يه نظروبرداشت ذهني ازتودارن
كمي هم به شنيدن حرفاي ناخوشايندعادت كن...
سعي كن درمقابل انتقادات وبرداشت هاي غلط ديگران لبخندبزني
مقاومت نكن،عصبي نشو،دادوبي دادراه نندازفقط گوش بده...لبخندبزن...بزارهرجوركه خودشون مي خوان درموردتوقضاوت كنن...اونابرداشت خودشون روكردن تموم شده...تغييرهم نميكنه...توهم كارخودت راانجام بده...
اين طوري كمترآسيب ميبيني ...

برچسب: نویسنده: آرین رحیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:54

يلداي زندگيم سه شنبه به وقت سي آذرهزاروسيصدونودوپنجلوكيشن:شب زنده داري يلدايلداست...بلندترين شب سال...همه خوابن امامن خوابم نميبره...استرس امتحان وتحقيق ودانشگاه دارم...هنزفيريام توگوشمه...همه ي خاطرات گذشته رودارم مرورميكنم...بااينكه شب خوبي داشتم امادلم گرفته...يه چيزبه ذهنم خطورميكنه ويه لبخندتلخ ميادروي لبام...به خداميگم اين همه سال توازم امتحان گرفتي ومن همه رورفوزه شدم...اين همه سال من شاگردبدي بودم كه ازاشتباهاي گذشته اش درس نميگره وتوهميشه اون معلم مهربون وصبوري بودي كه مدام ميگي اين د

برچسب: نویسنده: آرین رحیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:54

كايندنس روزشنبه بيست وپنجم ذي هزاروسيصدونودوپنجلوكيشن:خونهبازم مدرسه دوره راهنماييي باهمون راهروباهمون كلاساي بزرگ اماايندفعه شكل وقيافه دانشگاه به خودش گرفته بودامتحان داشتم كايندنس اونجابوداين دفعه به جاي رديف وسط صندلي سوم سمت چپ،صندلي دوم نشسته بودمنم مثل هميشه رديف وسط صندلي اول سمت راست نشستم سرش پايين بودومشغول نوشتنزودامتحانش روتموم كردوبرگه رودادحتي يه نيم نگاهم به پشت سرش نكرددرست مثل امتحان قبلي كه باهم داشتيم نمي دونم چراهرلحظه انتظارداشتم كه برگرده ومنتظرم بمونه...امااون رفت... در

برچسب: نویسنده: آرین رحیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:54

توهم ياواقعيت همه چي ازكلاس فارسي عمومي وازيه گيردادن ساده استاده به كايندنس ومسخره بازي بچه هاشروع کار شد...بعدش بيرون كلاس ايستاده بودسرم روبرگردوندم سرش روبرگردوند،نگاهمون باهم تلاقي پيداكرد...بعدش توي راهرومشغول خوندن براي كنفرانسم بودم بادوستاش روبه روم نشسته بود،راهروخالي شدهمه رفتن سركلاساشون دوستش صداش زد،گفت كه ميادبعداًوازجاش تكون نخورد من موندم واون فقط وفقط استاداومدمن رفتم داخل كلاس اونم رفت...سرامتحان صندلي جلورديف وسط بودومن صندلي دوتامونده به اخرهمون رديف...مدام سرش روبرميگردون

برچسب: نویسنده: آرین رحیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:54

صفحه بندی